بهترین داستانهای انگیزشی موفقیت، داستان شماره 8-دلت را اینگونه آرام کن

خرید بک لینک

نصف شب بود، ناگهان از خواب پرید! ترسی عجیب در دلش رخنه کرده بود، طی سال گذشته سه نفر از بستگانش رو ازدستداده بود. یکیشان براثر بیماری، دیگری براثر سانحه و سومی هم به دلیل کهولت سن از دنیا رفته بودند. تقریباً تا امسال مرگ عزیزی از نزدیکانش را ندیده بود، فقط چند سال قبل که نوجوان بود پدربزرگش فوت کرده بود. اما این سه اتفاق ناراحتکننده اثری عمیق بر ذهنش گذاشته بود و چراهای زیادی در ذهنش ایجاد کرده بود. خوابهای آشفته، ترسهای نابهنگام، سرد شدن در کار وزندگی و مهمتر از همه دلمردگی و افسردگی خفیفی که داشت سایر قسمتهای زندگیاش را تحت تأثیر قرار میداد.

تصویرها و تصورهای این مدت مجدداً در ذهنش مرور شد. با خودش گفت: خب که چی به قول مادرم "با هر مرده که نمیشود مرد!" نباید به ترسهایم اهمیت بدهم هنوز زندهام و باید زندگی بکنم خداوند مرا دوست دارد، عمر دست خداست. من همه سعیام را میکنم که بهتر زندگی بکنم، امیدوارم خداوند روح نزدیکانم را بیامرزد و صحبتهایی از این قبیل را ادامه میداد.

ادامه در :

https://www.kheradmandan.com/Articles/146

دوستان عزیز به خردمندان کسب وکار سری بزنید...

ما را در سایت دوستان عزیز به خردمندان کسب وکار سری بزنید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 20:56

صفحه بندی